شعری زیبا از افشین صالحی
-
تاریخ: 1396/2/8 ساعت: 5:25
خوبم! خیلی خوب. مگر میشود به فکر تو بود و خوب نبود تو را خیال داشت و بد بود من خوبم قشگِ عزیز راستی تا یادم نرفته بگویم، دوستت دارم نه مثل دیروز نه مثل امروز نه حتا مثلِ اولِ سطر وحالِ حالا نــــــــه! الان، تو را یک جورِ دیگر دوست دارم بیشتر از هر جور. بخدا حتا همین سطر هم، جوری دیگر دوستت دارم جو...
ایام شباب است و شراب اولیتر...
-
تاریخ: 1396/1/13 ساعت: 0:08
سفر که نروی و بچه ها هم تا ظهر بخوابند تنها یک راه پیش رویت می ماند اینکه بروی سرکار ، آن هم اداره ای که از نیمه تعطیل هم تعطیل تر است ، با این حال بنده باید آمارم را جمع و جور می کردم و می فرستادم و گوشم هم پیش دوستانی باشد که این چند روز اتاق ما جمع می شدند و زیادی درگیر مسائل زندگ
بهار
-
تاریخ: 1396/1/1 ساعت: 0:47
من به باغ ِ گل ِ سرخ همره ِ قافله ی رنگ و نگار به سفر رفتم از خاک به گُل رقص ِ رنگین ِ شکفتن را در چشمه ی نور مژده دادم به بهار من به باغ ِ گل ِ سرخ زیر ِ آن ساقه ی تر عطر را زمزمه کردم تا صبح من به باغ ِ گل ِ سرخ در تمام ِ شب ِ سرد روشنایی را خواندم با آب و سحر را به گل و سبزه بشارت دادم ... هوشنگ
چقدر نوشتن خوب است
-
تاریخ: 1395/12/23 ساعت: 16:35
دیروز وقتی کمدم را مرتب می کردم چشمم به سالنامه های قدیمی افتاد که ازخیلی سالهای قبل حتی قبل از بدنیا آمدن پسرم بعضی از صفحاتشان را با خاطرات آن زمان پر کرده بودم یکی از آنها سالنامه ی کوچکی بود از سال 89 که در اسفند ماهش خاطرات سفر کربلا را نوشته بودم که با خواندنش تمام آن روزها برایم زنده شد و مث
ماه اسفند سلام
-
تاریخ: 1395/12/18 ساعت: 22:53
ماه اسفند سلام آخر سال شده و انگار همه ی خانه با هم صدا می زنند که لطفاً مرا بشویید ! و این داستان هرسال ادامه دارد ... همیشه می گویم مگر قرار است با آمدن بهار چه اتفاقی بیفتد که در اسفند نیست ؟ مثل اینکه حساس شده باشم تلویزیون را روشن می کنم تبلیغ مواد شوینده و دستمالهای میکرو فایبر ، فروشگاه که می...
دلتنگی ...
-
تاریخ: 1395/12/18 ساعت: 22:53
تو ماه بودی و بوسیدنت نمی دانی… چه ساده داشت مرا هم بلند قد می کرد... "کاظم بهمنی"
وقتی یاد گذشته می کنی ، مواظب باش جمعه نباشد ...
-
تاریخ: 1395/12/18 ساعت: 22:53
تو این ماه ، خانه را زیادی به هم می ریزیم و بعد مرتبش می کنیم وآن وقت فکر می کنیم وای چه خوب که عید هست ... از بس که خرت و پرتهای اضافه داریم و جا کم ، سفارش یک کمد دادم نجار هم آنقدر برایمان ناز می کند، که شانس شما سرمون شلوغ شده ، کار شما هم چوبه اگه ام دی اف بود راحت ترو ارزون تر بود،انشاالله سعی...
فیلم LION
-
تاریخ: 1395/12/18 ساعت: 22:53
دیشب با اینکه خسته بودم خوابم نمی برد و فرصتی پیش آمد تا سری به آرشیو فیلمها بزنم ، فیلم شیر (LION2016) یکی از نامزدهای جایزه اسکار را دیدم فیلم بر اساس داستان واقعی ساخته شده بود و البته خیلی احساسی و غم انگیز آن هم با بازی پسر بچه ای به نام(سارو)که معصومیت این کودک زیبایی فیلم را صد چندان کرده بود...
(بدون عنوان)
-
تاریخ: 1395/11/29 ساعت: 21:53
بوسه هایم ابری می شوند و پشت سرت آسمان، آسمان فرو می ریزند و مثل پرستویی کنار پنجره ی اتاقت می خوابند و سراغت را می گیرند همان جا فرو می ریزند بوسه هایم نیز مثل خودم نه وطن دارند و نه کسی که غمخوارشان باشد بوسه هایم تکه ابری بی مرزند و گردباد سبز عشق که یکسر سراغ تو را می گیرند اگر شبی زمستانی و یخ...
صفحه ی سفیدبی نوشته ، بوی قهوه ...
-
تاریخ: 1395/11/29 ساعت: 21:53
چند وقت پیش خبری خواندم که خانمی به دلیل افسردگی تصمیم می گیرد نامه های انرژی بخش با کلمات پر انرژی را همه جا پخش کند مثلاً ، اتوبوس ، صندوق های پست ، متروها ، حتی در جیب لباسهای اتوشویی و ... بعدها وبلاگی با این مضامین درست کرد و بعداز آن کمپینی راه انداخت ، نامه ها قوانین خاصی داشتندباید نویسنده ن...
می نویسم تا آغوشت را برایم پست کنی ...
-
تاریخ: 1395/11/29 ساعت: 21:53
صبح که ورزش می روم ، باز هم برف می بارد ، مادر دستهای هفت سالگی ام را می کشد و من را که تا زانو در برف فرو رفته ام بیرون می آورد و باز هم فرو می روم ، پرنده ای نوک می زند به خوابم . می لرزیدم ، مربی گفت:سردت است ؟ ، امروز شنبه است و با یک روز تعطیلی اینجا دیر هوا می گیرد، بر می گردم رخت کن ژاکت خاکس...
پنجشنبه
-
تاریخ: 1395/11/29 ساعت: 21:53
هوا آفتابی بود ، اما سرد شد و باد هم شروع کرد. انگار نه انگار که چند دقیقه ی پیش خبری نبوده ، دلم گرفت از آن گرفتن هایی که آدم ساکت ومظلوم می شود و دلت می خواهد همه اش گوش باشی و چشم و حرفی نزنی ... چند وقت پیش خانه دایی کتابی دیدم به اسم شاخه زرین اثر جرج فریزر که قسمتهایی از آن را خواندم در مورد و...
باران
-
تاریخ: 1395/10/2 ساعت: 3:44
نمی دانم چند سال و ماه گذشته است ، همین قدر یادم هست که صدا ها و رایحه ها چنان در ذهنم آمد که پرده زمان را به کنار زد و من آن دست های مضطرب را لمس کردم. و زندگی ام رنگ دیگری گرفت چنان که فراموش نمی شود و با صداها زنده می شود. آن صدا را می شنوم و بیدار می شوم از رویای دیگری ..... ( می خواهم برایت ...
...
-
تاریخ: 1395/9/10 ساعت: 15:34
دیروز وقتی می خواستم با آسانسور پایین بروم ، همکارم صدا کرد که آسانسور را نگه دار و ارباب رجوع نابینایی را داخل آسانسور فرستاد . پرسیدم کدام طبقه می روید گفت : طبقه ی همکف ، گفتم : من هم ، آسانسور که از حرکت ایستاد در را باز کردم گفت : کجا می روید ؟ اینجا طبقه ی اول است ، اصلاً به صدای پخش شده در ...