خرید بک لینک

هوا آفتابی بود ، اما سرد شد و باد هم شروع کرد. انگار نه انگار که چند دقیقه ی پیش خبری نبوده ، دلم گرفت از آن گرفتن هایی که آدم ساکت ومظلوم می شود و دلت می خواهد همه اش گوش باشی و چشم و حرفی نزنی ...

چند وقت پیش خانه دایی کتابی دیدم به اسم شاخه زرین اثر جرج فریزر که قسمتهایی از آن را خواندم در مورد وجه مشترک ادیان بود از جمله که مثلاً به شیر فروش مقدس هند فقط روزهای پنجشنبه می شد نزدیک شد یا مثلاً مردمان قدیم اروپا مجازات سنگینی برای کسی که پوست درخت رامی کندند در نظر می گرفتند یا در ایران و افغانستان جلوی پای بیگانه قربانی می کنند و اسفند به راه می اندازند و ... طبیعتا خودش این همه آیین را ندیده بود و فقط شنیده بود اما چطور قضاوت می کرد برایم جالب نبود با این حال قسمتهایی از آن را در آن مدت کوتاه خواندم ...

امروز پنجشنبه بودازهمان پنجشنبه هایی که می شد به شیر فروش مقدس هند نزدیک شد از آن پنجشنبه هایی که می شد به اندازه ی یک روز جدید در آن زندگی کرد از آن پنجشنبه هایی که جزء عمرت حساب نمی شد .... 

برچسب: نویسنده: مهتاب کاشانی تاريخ: جمعه 29 بهمن 1395 ساعت: 21:53

صفحه بندی