امروز وقتی با همکلاسی ام خانم "ر" مقاله ی آماده شده را که قبلا ایمیل کرده بودیم به استاد تحویل دادیم چند نفر دیگر هم داخل اتاقش بودند نگاهی به مقاله ی ما انداخت و با حالتی که نشان می داد از کارمان راضی نیست روبه همه شروع کرد... که مثلا من چند بار به شما ها گفتم که چکیده بایددر چند سطر نوشته شود،چرا... ؟ هیچکدام نمره خوبی نمی گیرید من و خانم "ر" دلخور و مضطرب روی صندلی نشستیم منتظرتا ایراد کارمان را بگویدیکی یکی صدا می کرد و مقاله شان را دستشان می دادو توضیح می داد همه رفتند من مانده بودم و خانم "ر" استاد گفت : مقاله شما ایرادی نداشت از کارتان راضی بودم بدون آنکه چیزی بگوییم بیرون آمدیم . یاد خاطره ای از کودکی ام افتادم فکر کنم کلاس سوم ابتدایی بودم یکروز پدرم دفتر دیکته ام را دستش گرفت و از شانس من آخرین نمره ای که دید هفده بود بابا خیلی تند و تیز دعوایم کرد شاید برای من که آن موقع نه سالم بود شنیدن این حرفها سنگین بود از نمره رفت سراغ دست خطم که افتضاح است ؟ چقدر تلویزیون نگاه می کنی هم کور می شوی این هم وضع نمرهات !! با این وضع حتما امسال رفوزه می شوی ، حس بدبختی می کردم ازخودم می پرسیدم هفده اینقدر بد است . چند روز بعد که به من خیلی سخت گذشته بود مادرم گفت : از دست پدرت نارحت نباش گفت : برادرت خیلی تنبل شده نمره هایش افتضاح شده ، نه و ده هم شدنمره ؟ پدرخواسته بود با توبیخ کردن من به او بفهماند که اوضاع از چه قرار است .توبیخ شدم که مدتی تلویزیون نگاه نکنم بدون انکه مستحقش باشم الان هم فکر می کنم واقعا یک بچه هشت ،نه ساله نمی تواند ابزاری برای تربیت بچه ای یازده ساله باشد الان هم حس می کنم دنیا و هر چه در آن است گاهی مرا طوری تنبیه می کند که انگار قرار است آخرش مردود بشوم ...
برچسب:
نویسنده: مهتاب کاشانی