دیروز وقتی می خواستم با آسانسور پایین بروم ، همکارم صدا کرد که آسانسور را نگه دار و ارباب رجوع نابینایی را داخل آسانسور فرستاد . پرسیدم کدام طبقه می روید گفت : طبقه ی همکف ، گفتم : من هم ، آسانسور که از حرکت ایستاد در را باز کردم گفت : کجا می روید ؟ اینجا طبقه ی اول است ، اصلاً به صدای پخش شده در آسانسور که گفته بود طبقه ی اول توجه نکرده بودم ، به صورتش نگاه کردم فهمیدم که سنگینی نگاهم را حس کرده است و خودش را به سمت دیگر چرخاند و وقتی درآسانسور را باز کردم طبقه ی همکف روی صندلی نشست و منتظر ... صورتش شبیه محمد پسر هاشم در فیلم به رنگ خدا بود فقط انگاربزرگتر شده بود ، فیلمی که هنوز هم بعضی از صحنه هایش را گاهی در ذهنم مرور می کنم مخصوصاً آن سکانسی که پدرش دیرکرده بود خیلی ، وقتی که پدرش آمد ودستش را گرفت با چشمهای خیس به پدرش گفت : فکر کردم دیگه هیچوقت نمیای ، با آن موسیقی ویرانگر ...