نشسته ام جلوی در روی صندلی چوبی و همین طور چشم می دوزم به جاده ی خالی که گهگاه صدای موتور یا تراکتورمی پیچد و روبرویم زمین گندمی ، باد همینطور چرخ می خورد و ساقه های بلند خشک گیاه ها را به هم می ساید و از این سایش صدای خوشایندی بلند می شود ...
اگر بچه بودم کل این زمین را بارها و بارها می دویدم و فکر می کردم هرسال باید بهتر باشم عاقل تر ، فهمیده تر و باید کلی سال بگذرد و کلی کار یاد بگیرم برای اینکه بزرگ شوم ، الان کار زیادی ندارم انگار ، فقط باید سالها بگذرد ...
برچسب:
نویسنده: مهتاب کاشانی