خرید بک لینک

صبح که ورزش می روم ، باز هم برف می بارد ، مادر دستهای هفت سالگی ام را می کشد و من را که تا زانو در برف فرو رفته ام بیرون می آورد و باز هم فرو می روم ، پرنده ای نوک می زند به خوابم . می لرزیدم ، مربی گفت:سردت است ؟ ، امروز شنبه است و با یک روز تعطیلی اینجا دیر هوا می گیرد، بر می گردم رخت کن ژاکت خاکستری ام را می پوشم و جورابهای پشمی بنفشم را ، وقتی رسیدیم خانه، مادر تند وبا عجله لباسهایم را عوض می کند پیراهن بافتنی صورتی و روسری که کنارش پولک دوزی شده و مو های خرمای ام را کامل نمی پوشاند سرم می کند و چکمه های مخملی و مدام به تونگاه می کنم ومی خندم ، مربی اشاره می کند،یعنی شروع کنم دستهایم را به هم قفل کرده ام ، مربی به نوبت حرکات را می خواهد انجام دهیم تا درست باشد ... انگار کسی درگوشم گفته بود که همه را بیاد بیاور، دقت کن چیزی جا نماند ، از کلمه هایی که آواز سر می دهند از سر دلتنگی ...

برچسب: نویسنده: مهتاب کاشانی تاريخ: جمعه 29 بهمن 1395 ساعت: 21:53

صفحه بندی