خرید بک لینک

سفرم سه روز بیشتر طول نکشید ، اما انگار از یک مسافرت طولانی می آیم ، انگار ساعت های زیادی با مردم غرب کشورم بوده ام و با دل خودم که خیلی وقت ها از آن غافل می شوم بی هوا ...

سفری با دوستان و همراهانشان ، اگر چه تعداد زیاد و جایمان کمی تنگ بود ولی سفر خوبی بود مخصوصاً شبهایش را خیلی دوست داشتم جای من مشرف بود به دری که باز می شد رو به حیاط درست از جایی که فرش پهن شده بود و تمام مدت آسمان را نگاه می کردم تا دم دمای صبح که خوابم می برد و خوشحال از اینکه این شبهاچقدر آسمانمان به هم نزدیک است ...

اما حیف ! آنقدر سرمان گرم کار است که دیگر برای یکدیگرحتی خودمان وقت نداریم از کارشیئی ساخته ایم از خودمان بزرگتر و قوی تر ، نمی دانم چرا همان شب اول یادخاطراتی افتادم که سالها از آن می گذرد و دردفتر خاطراتم نوشته بودم یادحرف دوستی عزیز وقتی که می خواست برودو من خیلی غمگین بودم گفت : چرا گریه می کنی تو هیچکس من نیستی ... و من نوشته بودم : می دانم خورشید را داشتن سخت است ، چشمانی باید داشت که تاب بیاوردو دلی که تنها دارایی اش سوختن باشد تا ابد ...

+ م ; ٩:۱۳ ق.ظ ; ۱۳٩٤/٦/۸

برچسب: نویسنده: مهتاب کاشانی تاريخ: چهارشنبه 21 تير 1396 ساعت: 13:04

صفحه بندی