
بوی بابونه از موهایم می ریزد و من را می برد به زمستانی که هرشب جلوی بخاری می نشستم و دمنوش بابونه می خوردم . انگار زمان به جای آن که جلو برود حالت سیالی دارد که آدم می تواند هر تکه اش را سفر کند برود به آن روزی که آن قدر برف باریده بود که با هر قدم تا زانو در آن فرو می رفتم هفت سالم بود اما باز هم می شد تو باشی تا بجای درست کردن آدم برفی تنهایی که تا چندروز بعد ذوب شود و از بس دستهایم یخ زد و نتوا...
ادامه مطلب
شاید همه همینطورند . به امید زنده اند ، به امید آنکه لحظه ی بعد ، روز بعد ، سال بعد بهتر شود . شبشان پر ستاره تر ، روزشان پر برکت تر اصلاً فرقی نمی کند چقدری هستی و کجای دنیا نشسته ای فقط باید دلت بخواهد و زبانت بگوید ، یک نفر همیشه چشم به راه است تا صدای تو را بشنود که یک حرف بزنی ... شنیده بودم که نمی آیی اما ... + م ; ۸:٢٧ u200eق.ظ ; ۱۳٩٦/٥/۱٩ ...
ادامه مطلب